معنی ضعف جسمانی

حل جدول

فارسی به عربی

جسمانی

جسدی، جسمانی، دنیوی، طینی، ماده


ضعف

اعیاء، ضعف، نقص

عربی به فارسی

جسمانی

بدنی , دارای بدن , عملا , واقعا , جسمانی


ضعف

زیان , بی فایدگی , وضع نامساعد , اشکال , دو برابر , دوتا , جفت , دولا , دوسر , المثنی , همزاد , دوبرابر کردن , مضاعف کردن , دولا کردن , تاکردن , سستی , ضعف اخلا ق , نحیفی , خطایی که ناشی ازضعف اخلا قی باشد , بیمایگی , نااستواری , چندین , متعدد , مضاعف , چندلا , گوناگون , مضرب , چند فاز , مضروب , ضعف , بی بنیه گی , فتور , عیب , نقص

فرهنگ عمید

ضعف

سست شدن، ناتوان شدن، سستی، ناتوانی،
* ضعف اعصاب: وضع غیر عادی اعصاب که سبب خستگی و فرسودگی و بی‌حالی و تحریک‌پذیری می‌شود، بیماری عصبی، نوراستنی،
* ضعف تٲلیف: (ادبی) پس‌وپیش بودن و تلفیق کلمات برخلاف دستور زبان،


جسمانی

مربوط به جسم،

لغت نامه دهخدا

ضعف

ضعف. [ض َ ع َ] (ع اِ) جامه های دوچند کرده. (منتهی الارب). جامه های دوتاکرده شده. (منتخب اللغات).

ضعف. [ض َ] (ع مص) ضُعف. ضَعافه. ضُعافیه. سست گردیدن. (منتهی الارب). سست شدن. (زوزنی). || زیاده گردانیدن آنها را پس جهت او و یاران وی و دوچند گردیدن بر ایشان. (منتهی الارب). || (اِمص) سستی و ناتوانی. خلاف قوت. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). ناتوانائی. وهن. فَشَل. فتور. انکسار. بی بنیگی:
چون آفتاب چرخ ببرج حمل توئی
هنگام ضعف مر ضعفا را امل توئی.
منوچهری.
این گرگ پیر جنگ روز پیشین بدیده بود و حال ضعف خداوندش. (تاریخ بیهقی ص 354). خوارزمشاه برخاست و ضعفش قویتر شد. (تاریخ بیهقی ص 356). بدان بیقین که مرا عجزی نیست و این سخن را از ضعف نمی گویم بدین لشکر که بامن است هر کاری بتوان کرد. (تاریخ بیهقی ص 203).
گشته از ضعف همچو بی تن جان
مانده برجای همچو بیجان تن.
مسعودسعد.
ظلم لشکر ز ضعف شاه بود.
سنائی.
شیر گفت آن را بر ضعف حمل نتوان کرد. (کلیله و دمنه). گفت ای برادر ضعف رأی و عجز من بنگر. (کلیله و دمنه).
از سر ضعفم سلیم القلب اگر زورم دهند
با اناالاعلی زنان فرش خدائی گسترم.
خاقانی.
ضعف قطب از تن بود از روح نی
ضعف در کشتی بود در نوح نی.
مولوی.
نه چندان بخور کز دهانت برآید
نه چندانکه از ضعف جانت برآید.
سعدی (گلستان).
صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضعف، بفتح ضاد و بضم نیز آمده و بسکون عین ضدّ قوّت است و آن را لاقُوه نیز گویند و آن قسمی از استعداد است چنانکه خواهد آمد. و نزد صرفیان عبارتست از اینکه کلمه بنحوی استعمال شده باشد که در ثبوت آن حرفی رَوَد چنانکه در لفظ شاذّ بگذشت. و نزد علماء معانی آن است که ترکیب اجزاء کلام برخلاف قانون نحوصورت گرفته باشد یعنی برخلاف رأی مشهور جمهور نحویان و مُخل ّ بفصاحت بود، و المراد بشهرته ظهوره علی الجمهور فلایردّ ان قانون جواز الاضمار قبل الذّکر ایضاًمشهور فلایکون مثل ضرب غلامه زیداً ضعیفاً اذ کُل ّ من سمع قانون عدم الجواز سمع قانون الجواز لکن یرد علی ما ذکروا ان ّ العرب لم یعرف القانون النحوی فکیف یکون الخلوص عن مخالفه القانون معتبراً فی مفهوم الفصاحه فی لغتهم فالصّواب ان یقال و علامه الضعف ان یکون تألیف الکلام، الخ... کما فی الاطول. و الفرق بینه و بین التعقید اللفظی یجی ٔ فی اللفظ التعقید. و در جامعالصّنایع گوید: ضعف تألیف، آنکه لفظی را که البتّه مقدّم باید داشت مؤخر کند و آن را که مؤخر باید کرد مقدّم سازد. مثاله شعر:
مجنون عشق را دگر امروز حالتست
اسلام دین لیلی و دیگر ضلالتست.
می بایست لفظ امروز را بر لفظ دگر مقدّم ذکر کند - انتهی. و نزد محدثان آن است که حدیث را شروط بیش و کم از شروط حَسن و صحیح موجود نباشد، و چنین حدیثی را ضعیف نامند. و ضعف حدیث گاه برای ضعف پاره ای از روات باشد از قبیل فقدان عدالت یا سوء حفظ یا تهمت در کیش و گاه برای علتهای دیگر است مثل ارسال و انقطاع و تدلیس. کذا فی الجرجانی. و مراتب ضعف نیز مانند مراتب صحّت و حُسن تفاوت یابد. پس بالاترین آن مراتب از نظر بطعن راوی چیزی است که اِنفَرَد به الوضاع، سپس متهم به آن، پس کذّاب، پس فاسق، پس فاحش الغلط، پس فاحش المخالفه، پس مختلط، پس مبتدع، پس مجهول العین او الحال، و بنظر بسوی ِ سقط وابسته ٔ بحذف تمامی سند، من غیر ملتزم الصّحه، سپس مُعضَل، پس مرسل جلی، پس مرسل خفی، پس مُدلّس. و در مراتب مذکوره انحصاری را هم نتوان قائل گردید. هکذا فی شرح النخبه. و قسطلانی گفته که: ضعیف آن است که بپایه ٔ حَسَن نرسد و درجات آن در ضعف متفاوت باشد برحسب دوری حدیث از شروط صحّت. و مُضَعّف حدیثیست که علما بر ضعف آن اجماع نکرده باشند. بلکه در متن یا سند آن گروهی بضعف قائل شده و جمعی دیگر آن را تقویت کرده باشند. و مضعف از حیث پایه برتر از ضعیف است. و در صحیح بخاری حدیث مضعف یافت شود - انتهی. و ضعیف از لغات آن است که از پایه ٔ فصیح پست تر باشد و مُنکر از لغت پست تر از ضعیف باشد و قلیل الاستعمال تر بنحوی که پیشوایان علم لغت آن را انکار کنند و آن را در ردیف لغات قابل استعمال نشناسند. و متروک از لغات، لغاتی است که در زمانهای باستانی معمول و متداول بوده ولی بعداً متروک گردیده است و مورد استعمال قرار نگرفته. هکذا فی کلیات ابی البقاء.
- دل ضعف رفتن: دلم ضعف می رود، گرسنه ام. بسیار شایق اویم.
- ضعف باصره، سستی بینائی.
- ضعف بصر، کم بینی. ندیدن چیزها را چنانکه معتاد است چه از دور و چه از نزدیک. سمادیر.
- ضعف تألیف، غیرجاری بودن کلمه بر قوانین نحوی مانند: ضرب غلامه زید بجای ضرب زید غلامه. آنچه برخلاف محاوره باشد چنانکه در این مصرع بعضی گمان برند:
حکیمی سخن بر زبان آفرین
چرا که فصل میان اسم و امر که مفید معنی فاعلیت باشد درست نیست. یا این مصراع:
همه از مهر او خون دل آشام...
یا این بیت:
از شرم وقت دیدنت ای ترک گرم خو
همچون نشان آبله درمانده ام برو.
خان آرزو.
درماندن بمعنی مطلق شرم کردن آورده و این معنی خلاف جمهور است بلکه معنی آن به روداری کسی از سر چیزی گذشتن مستشهد است در مصطلحات شعرا. پس اگر این معنی در این شعر بگوئیم ذم معشوق ثابت می شود. (آنندراج).
- ضعف خداوند خانه، (در احکام نجوم) ضعف رب البیت است و آن وقتی است که رب ّالبیت در بیوت زائله یا در بیوت مخالف الطبیعه باشد.
- ضعف شهوت، کم میلی به خورش.
- ضعف عقل، ضفاطه.
- ضعف کبد، عمل خود نکردن کبد بدان سان که باید.
- ضعف کلیه، عمل نکردن کلیه بحد معتاد.
- ضعف کمر، ضعف باه. سستی کمر.
- ضعف کوکب، (در احکام نجوم) چون کوکبی در خانه ٔ خود نباشد یادر هبوط راجع یا در وبال و یا در حال احتراق و یا در تحت الشعاع شود هنگام ضعف کوکب است. و ضعف کوکب، سه گونه است: عظیم الاثر. متوسطالاثر. ادنی الاثر.
- ضعف مثانه، در کار خود سست شدن آن.
- ضعف مزاج، بی بنیگی.
- ضعف معده، سستی گوارش آن.
- ضعف هضم، بدگواری.

ضعف. [ض ُ] (ع مص) ضَعف. ضعافه. ضُعافیه. سست گردیدن. (منتهی الارب).

ضعف. [ض ِ] (ع اِ) یک مثل چیز و ضِعْفاه دو مثل آن. یا ضعف مانند چیزی است هر قدر که زیاده باشد، و منه یقال: لک ضِعفه و یریدون مِثلیه او ثلثه امثاله لأنه زیاده غیرمحصوره. و قوله تعالی: یضاعف لها العذاب ضعفین (قرآن 30/33)، یعنی سه عذاب. (منتهی الارب). مانند. (دهار) (منتخب اللغات). دو برابر. دو برابر چیزی. زیاده بر چیزی. (منتخب اللغات). دوچندان. (دهار) (مهذب الاسماء). دوتا. (زمخشری). دوتو. دوچند. مضاعف. دو مقابل. ج، اضعاف:
همسنگ دوده زاج و همسنگ زاج مازو
وز صمغ ضعف هر دو آنگاه زور بازو.
؟ (در صفت ساختن مرکب سیاه).
|| هفتاد. || عذاب. (مهذب الاسماء).

فرهنگ فارسی آزاد

ضعف-ضعف

ضَعْف-ضُعْف، فقدان قوت یا قدرت (موقت یا دائم)، سستی-ناتوانی،

فرهنگ معین

جسمانی

(~.) [ع.] (ص نسب.) منسوب به جسم، جسمی. مق روحانی.

فرهنگ فارسی هوشیار

جسمانی

هر چیزی که به جسم منسوب شود

فارسی به آلمانی

جسمانی

Weltlich, Weltnah

معادل ابجد

ضعف جسمانی

1114

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری